تبليغاتX
جامانده

جامانده

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چون باشی؟

سلام دوباره

صبح ها وقت نماز...
مادرم ... بعد دعا...
توی تاریکی آن وقت سحر...
جارویی بر میداشت....
چادرش را میبست...
مضطرب..... با عجله....
مثل وقتی که کمی دیر شده....
مثل وقتی که زمان سخت و نفسگیر شده...
سوی ایوان و حیاط...
میدوید و میشست....
خاک و برگ و خس و خاشاک از راه...
همه جا خوب و مصفا میکرد...
آب و جارو میکرد...
کوچه و خاک و گذر گاه تو را....
شاید این کوچه ببیند روزی...
قد سرو و رخ چون ماه تو را...
توی کوچه ...
دم صبح...
توی تاریکی آن وقت سحر...
گاهگاهی به افق مینگریست ...
زیر لب زمزمه ای میکرد و...
میکشید از دل آه....
شاید آن کوچه بدیدست که اشک...
میچکید از لب چشمش گه گاه...
کی شود تا که بیایی ای شاه...
بگذاری قدمت روی نگاه...
کی میایی.... کی میایی..... ای ماه...
به لب این دل پر غم...
لب چاه...
که کنی این شب ظلمت تو پگاه....
...
مادرم کوچه که جارو میکرد...
 نم نمک آب به رویش میریخت...
که اگر آمدی و شد گذرت کوچه ی ما...
یا اگر سایه ی پر مهر شما گشت دمی سایه ی ما....
خاک آن کوچه و این خانه ز شوق قدمت...
نکند برخیزد...
نکند بهر نگاهی به دو چشمان شما...
چشم زخمی به شما انگیزد...
گرد بر قامت و بر دامنتان ننشیند...
خاطری خوب ز این کوچه بماند در یاد....
ولی ای دلبر هستی...
ز صبوری فریاد...
ز صبوری فریاد...
...
صبح ها وقت سحر...
بعد نماز...
میدوم با عجله سوی حیاط...
مثل آن دم که کمی دیر شده...
مثل آن مادر خوبم که دگر پیر شده...
کوچه را بهر تو میشویم و باز...
آب بر روی رخ خاک نشانم....
ای ناز...
که اگر در گذری ...در روزی....
گذرت بر سر این کوچه فتاد...
خاک بیچاره ی دل داده به زنجیر شود...
بر نخیزد به تماشا و زمینگیر شود....
تا که جای قدمت بر بدنش بنشیند...
جای ما بوسه به زیر قدمت بنشاند...
جای ما...
بوسه به زیر قدمت بنشاند.....
زین سبب اشک ز حسرت...
بچکانم بر خاک...
که اگر چه نتوانم برسانم دستی...
اشک من روی دل خاک رسد بر افلاک....
اگر آن سایه ی قدسی بنشیند بر خاک....
تو دلیل سخنم میدانی...
جان جان ...
مردم از این حیرانی....
مردم از ....
این همه سر گردانی....
....
مرد همسایه به طعنه دم صبح...
نگهم کرد و بخندید و بگفت...
تو گدایی و خریدارتو نیست...
جای محبوب که در خانه ی مخروب تو نیست...
رنگ رخسار تو آزار دهد چشمانش...
برو در خانه نشین...
دست کش از دامانش...
آه..................
آه... از حرف صحیحی که به تلخی زد و رفت...
جگرم سوخت خدایا...
جگرم سوخت و رفت....
ولی ای دلبر من...
جان جهان...
ای ارباب...
گر چه نالایق و پستیم و گنهکار و خراب...
نگهی از سر این کوچه کنی...
ما را بس...
نگهی بر در بیقوله کنی...
ما را بس...
گر چه پستم......
گرچه خارم... گرچه ناچیز و حضیض...
نگهی کن به ته کوچه...
تو ای شاه و عزیز...
روی دیوار ته کوچه به خطی با گچ...
دخترم بهر شما نامه نوشتست...
بخوان....
چند روزیست مکلف شده ام آقا جان...
صبح ها بعد نماز....
چادر گل گلیم را بر سر ...
با حجاب و پر شوق...
میدوم سوی حیاط...
تا به قول پدرم...
ای ارباب...
شاید امروز ببینم رخ تو...
التماس دعا
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 12:48 PM  توسط عباس رمضانی  | 

ضريح گمشده

 
تقدیم به بانوی عشق و مهربانی و مادر مهر آفرین شیعه
هم او که زیر تازیانه عداوت شکوه عشق را به تصویر کشید.
یا فاطمه الزهرا (س)
 
عشق من پاييز آمد مثل پار
باز هم ما با ز مانديم از بهار

احتراق لاله را ديديم ما
گل دميد و خون نجوشيديم ما

بايد از فقدان گل خونجوش بود
در فراق ياس مشكي پوش بود

ياس بوي مهرباني ميدهد
عطر دوران جواني ميدهد

ياس ها يادآور پروانه اند
ياس ها پيغمبران خانه اند

ياس ما را رو به پاكي مي برد
رو به عشقي اشتراكي مي برد

ياس در هر جا نويد آشتي ست
ياس دامان سپيد آشتي ست

در شبان ما كه شد خورشيد ياس
برلبان ما كه مي خنديد ياس

ياس يك شب را گل ايوان ماست
ياس تنها يك سحر مهمان ماست

بعد روي صبح پرپر مي شود
راهي شب هاي ديگر مي شود

ياس مثل عطر پاك نيت است
ياس استنشاق معصوميت است

ياس را ايينه ها رو كرده اند
ياس را پيغمبران بوييده اند

ياس بوي حوض كوثر ميدهد
عطر اخلاق پيمبر ميدهد

حضرت زهرا دلش از ياس بود
دانه هاي اشكش از الماس بود

داغ عطر ياس زهرا زير ماه
ميچكانيد اشك حيدر را به چاه 

عشق محزون علي ياس است و بس
چشم او يك چشمه الماس است و بس

اشك مي ريزد علي مانند رود
بر تن زهرا :گل ياس كبود

گريه اري چون ابر چمن 
بر كبود ياس و سرخ و نسترن

گريه كن حيدر كه مقصد مشكل است
اين جدايي از محمد مشكل است

گريه كن زيرا كه دخت افتاب 
بي خبر بايد بخوابد در تراب

اين دل ياس است و روح ياسمين
اين امانت را امين باش اي زمين

گريه كن زيرا كه كوثر خشك شد
زمزم از اين ابر ابتر خشك شد

نيمه شب دزدانه در مغاك
ريخت بر روي گل خورشيدخاك

ياس خوشبوي محمد داغ ديد
صد فدك زخم از گل اين باغ ديد

مدفن اين ناله غير از چاه نيست
جز تو كس از قبر او اگاه نيست

گريه بر فرق عدالت كن كه فاق
مي شود از زهر شمشير نفاق

گريه بر تشت حسن كن تا سحر
كه پر است از لخته خون جگر

گريه كن چون ابر باراني به چاه
بر حسين تشنه لب در قتلگاه

خاندانت را به غارت مي برند
دخترانت را اسارت ميبرند

گريه بر بي دستي احساس كن 
گريه بر طفلان بي عباس كن

باز كن حيدر تو شط اشك را
تا نگيرد با خجالت مشك كن 

گريه كن بر ان يتيماني كه شام 
با تو ميخوردند در اشك مدام

گريه كن چون گريه ابر بهار
گريه كن بر روي گل هاي مزار

مثل نوزادان كه مادر مرده اند
مثل طفلاني كه اتش خورده اند
 
گريه كن زيرا كه گل ديده اند
ياس هاي مهربان كوچيده اند

گريه كن زيرا كه شبنم فاني است
هر گلي در معرض ويراني است

ما سر خود را اسيري مي بريم
ما جواني را به پيري مي بريم

زير گورستاني از برگ رزان
من بهاري مرده دارم اي خزان

زخم آن گل در تن من چاك شد
آن بهار مرده در من خاك شد 

اي بهار گريه بار نا اميد
اي گل مايوس من ياس من
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 12:1 PM  توسط عباس رمضانی  | 

ببینم این خوشبختی که این همه آدم دنبالشن واقعا چیه؟

 

 

  همه ما خودمان را چنین متقاعد میكنیم كه با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت، وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد، و با به دنیا آمدن بچه‌های بعدی زندگی بهتر...

ولی وقتی می‌بینیم كودكانمان به توجه مداوم نیازمندند، خسته میشویم.

بهتر است صبر كنیم تا بزرگتر شوند.

فرزندان ما كه به سن نوجوانی میرسند، باز كلافه میشویم، چون دایم باید با آنها سروكله بزنیم. مطمئناً وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند، خوشبخت خواهیم شد.

با خود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد كه :

همسرمان رفتارش را عوض كند،یك ماشین شیكتر داشته باشیم، بچه هایمان ازدواج كنند،

به مرخصی برویم و در نهایت بازنشسته شویم...

حقیقت این است كه برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه، پس كی؟ زندگی همواره پر از چالش است.

بهتر این است كه این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم كه با وجود همه این مسائل، شاد و خوشبخت زندگی كنیم.

خیالمان میرسد كه زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع میشود كه موانعی كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:

مشكلی كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم میكنیم، كاری كه باید تمام كنیم،

زمانی كه باید برای كاری صرف كنیم، بدهی‌هایی كه باید پرداخت كنیم و ...

بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!

بعد از آنكه همه اینها را تجربه كردیم، تازه می فهمیم كه زندگی، همین چیزهایی است كه ما آنها را موانع می‌شناسیم.

این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم كه جاده‌ای بسوی خوشبختی وجود ندارد.

خوشبختی، خودٍ همین جاده است. پس بیایید از هر لحظه لذت ببریم.

برای آغاز یك زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست كه در انتظار بنشینیم:

در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزایش وزن، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطیلات، صبح جمعه، در انتظار دریافت وام جدید، خرید یك ماشین نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان، اول برج، پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد مجدد و...

خوشبختی یك سفر است، نه یك مقصد.. هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.

زندگی كنید و از حال لذت ببرید. اكنون فكر كنید و سعی كنید به سؤالات زیر پاسخ دهید:

1. پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید.

2. برنده‌های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.

3. آخرین ده نفری كه جایزه نوبل را بردند چه كسانی هستند؟

4. آخرین ده بازیگر برتر اسكار را نام ببرید.

نمیتوانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشكل است، اینطور نیست؟

نگران نباشید، هیچ كس این اسامی را به خاطر نمی آورد.

روزهای تشویق به پایان میرسد!

نشانهای افتخار خاك می گیرند!

برندگان به زودی فراموش میشوند!

اكنون به این سؤالها پاسخ دهید:

1. نام سه معلم خود را كه در تربیت شما مؤثر بوده‌اند ، بگویید.

2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نیاز به شما كمك كردند، نام ببرید.

3. افرادی كه با مهربانیهایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند، به یاد بیاورید.

4. پنج نفر را كه از هم صحبتی با آنها لذت میبرید، نام ببرید. حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟

افرادی كه به زندگی شما معنی بخشیده‌اند، ارتباطی با "ترین‌ها" ندارند،ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند، ...

آنها كسانی هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهایی كه در همه شرایط، كنار شما میمانند .

كمی بیاندیشید. زندگی خیلی كوتاه است. و شما در كدام لیست قرار دارید؟ نمیدانید؟

اجازه دهید كمكتان كنم.

شما در زمره مشهورترین نیستید...،

اما از جمله كسانی هستید كه برای درمیان گذاشتن این پیام در خاطرمن بودید.

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 10:44 PM  توسط عباس رمضانی  | 

فوران علم

 

امروز بخت با من یار بود و بعد از مدتها به زیارت یکی از دوستان نایل شدم که جدا از افتخار دوستی با من مزین به زینت دیگه ای هم هست و اون هم این که مشاور فرهنگی یکی از دم کلفت ها هم هست.....

ایشون اصولا چنان تخصصی در امور فرهنگی دارن که اگه بگم تو عمرش حتی یک دونه متن ادبی هم نخونده شاید باورش کمی سخت باشه ولی ........

اما نکته جالب تر قضیه اینه که ایشون همون روز تو یه جمع فرهنگی اونم جمع ادبا و شعرا سخنرانی داشتن که ما رو هم در معیت خودشون پذیرفتن و نیم ساعتی برای اون جمع منبر رفتن... منبری که نه سرش معلوم بود و نه ته اش و همه رو به یک چرت نیم ساعته ی قیلوله مهمون کرد!!!!

پایین که اومد بهش گفتم: فلانی! مجری اعلام کرد صحبت شما ۱۰ دقیقه است با موضوع .... در حالی که شما بیشتر از نیم ساعت اون هم در هم و بر هم راجع به چیزایی صحبت کردی که نه خودت حالیت شد  و نه ما......!!! قضیه چی بود؟؟؟؟

ایشون آهی کشیدند و فرمودند: عباس جان! عزیزم! تنوع دیدگاههای موجود در این جمع اقتضا می کرد که این طوری صحبت کنم!!!! تازه یک عده رو هم لحاظ نکردم و الا لاقل نیم ساعت دیگه هم بایست صحبت می کردم.......!!!!!!!!!!!!!!!!

اینو که گفت یاد حکایتی از ملا نصرالدين افتادم که شنیدنش خالی از لطف نیست:

نصرالدين شعري ساخت كه مصراع اولش اين بود: «اطاعت امر ولي نعمت بر ما فرض.» به جاي مصراع دوم هم آيه آية‌الكرسي آمده بود تا «و ما في الارض»

نصرالدين پيش حاكم رفت و شعر را خواند و صله خواست.

حاكم گفت: «چرا مصراع اول به اين كوتاهي است و مصراع دوم به اين درازي؟»

نصرالدين گفت: «تازه خدا رحم كرده. اگر قافيه را پيدا نكرده بودم تا هم فيها خالدون رفته بودم.»

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 11:0 PM  توسط عباس رمضانی  | 

بيدل دهلوي

درون توست اگر خلوتي است و انجمني است
برون ز خويش كجا مي‏روي جهان خالي است

 

الي ويزل

اما از كجا بايد آغاز كرد دنيا كه چنين گسترده است از سرزميني آغاز خواهم كرد كه بهتر از همه مي‏شناسم اما سرزمين من نيز بسيار پهناور است بهتر است از شهرم شروع كنم اما شهرم نيز وسيع است بهتر است از خيابانم آغاز كنم. نه: از خانه‏ام. نه: از خانواده‏ام نه از «خودم» آغاز خواهم كرد

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 3:12 PM  توسط عباس رمضانی  | 

ابوحازم مکی

 

آن مخلص متقي، آن مقتداي مهدي، آن شمع سابقان، آن صبح صادقان، آن فقير غني، ابوحازم مكي ـ رَحْمَةُ اللّه عَليه ـ.

گفت: «در دنيا هيچ چيز نيست كه بدان شاد شوي كه نه در زير وي چيزي است كه بدان اندوهگن شوي. اما شادي صافي، خود نيافريده است.»

و گفت: «اگر من از دعا محروم مانم، بر من بسي دشوارتر بود كه از اجابت.»

و گفت: «تو در روزگاري افتاده‌اي كه به قول از فعل راضي شده‌اند، و به علم از عمل خرسند گشته‌اند. پس تو در ميان بترين مردمان و بترين روزگار مانده‌اي.»

و فراغت او از خلق تا حدي بود كه به قصابي بگذشت، گوشت فربه داشت، گفت: «از اين گوشت بستان.» گفت: «سيم ندارم.» گفت: «تو را زمان دهم.» گفت: «من خويشتن را زمان دهم، نكوتر از آن كه تو مرا زمان دهي و من خود آراسته گردانم.» قصاب گفت: «لاجرم استخوانهاي پهلوت پديد آمده است.» گفت:«كرمان گور را اين بس بود.»

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 10:37 AM  توسط عباس رمضانی  | 

چراغ سبز

 

چراغ راهنما قرمز مي‌شود. ترمز مي‌كنيم و پشت چراغ قرمز مي‌ايستيم.

در همين لحظه چند پرنده از روي سيمهاي برق بالاي سر ما برمي‌خيزند، بال زنان از چراغ قرمز رد مي‌شوند و به طرف ديگر خيابان مي‌روند.

چرا پرنده‌ها چراغ قرمز را رعايت نمي‌كنند؟

اما پرنده‌ها كه ماشين نيستند!

آيا تنها ماشينها و قطارها و كشتي‌ها و هواپيماها چراغ راهنما دارند؟

چرا «باد» كه مي‌آيد بدون توجه به چراغ راهنما از چارراهها مي‌گذرد؟

چرا وقتي كه «سيل» مي‌آيد هيچكدام از قوانين راهنمايي و رانندگي را رعايت نمي‌كند؟ از كوچه‌ها و خيابانها و چراغ قرمزها رد مي‌شود. همه چيز را خراب مي‌كند و خيابانهاي جديد مي‌سازد؟

اما سيل و باد كه ماشين نيستند تا پشت چراغ قرمز، ترمز كنند و به احترام قانون بايستند! آيا آنها هيچ قانوني را رعايت نمي‌كنند؟

نه! فكر مي‌كنم آنها هم هر كدام براي خودشان قانوني دارند و چراغ راهنماي خودشان را رعايت مي‌كنند!

مثلاً روزها كه چراغ زرد آسمان روشن مي‌شود، پرندگان به پرواز درمي‌آيند، و غروب كه چراغ آسمان قرمز مي‌شود به آشيانه باز مي‌گردند.

پروانه‌ها هم وقتي كه چراغ چمن سبز مي‌شود به پرواز درمي‌آيند و هنگامي كه به چراغ قرمز چمن مي‌رسند، توقف مي‌كنند.

چراغ درختان كه زرد و قرمز مي‌شود، پاييز از چارراه فصلها مي‌گذرد.

خلاصه ماشينها، آدمها و پرندگان و همه موجودات براي خودشان قوانين راهنمايي دارند.

اما آيا قوانين راهنمايي براي ماشينها و آدمها يكسان است؟

نه! ماشينها هميشه بايد قوانين راهنمايي را رعايت كنند ولي آدمها كه ماشين نيستند تا در همه جا اين قوانين را رعايت كنند!

زيرا زندگي تنها يك خيابان نيست كه سر همه چارراههاي آن چراغ راهنما گذاشته باشند و جايي مخصوص عابر پياده خط كشي كرده باشند.

زيرا بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً آسفالت نشده است. بلكه جاده‌اي است سنگلاخ و پرپيچ و خم و پر از دره و پرتگاه.

زيرا در بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً جاده‌اي پيدا نيست.

زيرا در بعضي از راهها فقط يك جاي پا، جاده را نشان مي‌دهد.

زيرا در بعضي از جاها حتي جاي پايي هم پيدا نيست . و ما اولين رهگذر آن راه هستيم. كه جاي پاي ما جاده را مي‌سازد.

زيرا در بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً راه عبور نيست. بلكه كوهي است كه بايد با چنگ و دندان از صخره‌هاي سخت و عمودي آن بالا رفت.

در چنين چارراههايي هيچ چراغ راهنمايي نيست، به جز چراغي كه در دلهاي ما روشن است.

در چنين راههايي اگر ناگهان چراغ قرمز خون، به علامت خطر روشن شود، آيا بايد بايستيم و از رفتن بمانيم، يا خطر كنيم و پيش برويم، تا چراغ سبز را براي ديگران روشن كنيم؟

در همين فكرها هستم كه ناگهان چراغ راهنما پيش روي ما سبز مي‌شود؛ به راه مي‌افتيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 10:23 AM  توسط عباس رمضانی  | 

رفاقت‌هاي ساده‌ي برادرانه



سرزنشِ تشنگي بود و
                        ملامتِ آفتاب و
                                        پرسشي سرخ...

- كيست كه پژمردگيِ لاله‌عباسي‌هايش
                                           برآشوبد؟

... و دستي
كه به حمايتِ كودكيِ خيمه‌ها
                               بر خاك افتاده بود،
بنا را
بر رفاقت‌هاي ساده‌ي برادرانه
                                 نهاده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 5:14 PM  توسط عباس رمضانی  |