تقدیم به بانوی عشق و مهربانی و مادر مهر آفرین شیعه
هم او که زیر تازیانه عداوت شکوه عشق را به تصویر کشید.
یا فاطمه الزهرا (س)
عشق من پاييز آمد مثل پار باز هم ما با ز مانديم از بهار احتراق لاله را ديديم ما گل دميد و خون نجوشيديم ما بايد از فقدان گل خونجوش بود در فراق ياس مشكي پوش بود ياس بوي مهرباني ميدهد عطر دوران جواني ميدهد ياس ها يادآور پروانه اند ياس ها پيغمبران خانه اند ياس ما را رو به پاكي مي برد رو به عشقي اشتراكي مي برد ياس در هر جا نويد آشتي ست ياس دامان سپيد آشتي ست در شبان ما كه شد خورشيد ياس برلبان ما كه مي خنديد ياس ياس يك شب را گل ايوان ماست ياس تنها يك سحر مهمان ماست بعد روي صبح پرپر مي شود راهي شب هاي ديگر مي شود ياس مثل عطر پاك نيت است ياس استنشاق معصوميت است ياس را ايينه ها رو كرده اند ياس را پيغمبران بوييده اند ياس بوي حوض كوثر ميدهد عطر اخلاق پيمبر ميدهد حضرت زهرا دلش از ياس بود دانه هاي اشكش از الماس بود داغ عطر ياس زهرا زير ماه ميچكانيد اشك حيدر را به چاه عشق محزون علي ياس است و بس چشم او يك چشمه الماس است و بس اشك مي ريزد علي مانند رود بر تن زهرا :گل ياس كبود گريه اري چون ابر چمن بر كبود ياس و سرخ و نسترن گريه كن حيدر كه مقصد مشكل است اين جدايي از محمد مشكل است گريه كن زيرا كه دخت افتاب بي خبر بايد بخوابد در تراب اين دل ياس است و روح ياسمين اين امانت را امين باش اي زمين گريه كن زيرا كه كوثر خشك شد زمزم از اين ابر ابتر خشك شد نيمه شب دزدانه در مغاك ريخت بر روي گل خورشيدخاك ياس خوشبوي محمد داغ ديد صد فدك زخم از گل اين باغ ديد مدفن اين ناله غير از چاه نيست جز تو كس از قبر او اگاه نيست گريه بر فرق عدالت كن كه فاق مي شود از زهر شمشير نفاق گريه بر تشت حسن كن تا سحر كه پر است از لخته خون جگر گريه كن چون ابر باراني به چاه بر حسين تشنه لب در قتلگاه خاندانت را به غارت مي برند دخترانت را اسارت ميبرند گريه بر بي دستي احساس كن گريه بر طفلان بي عباس كن باز كن حيدر تو شط اشك را تا نگيرد با خجالت مشك كن گريه كن بر ان يتيماني كه شام با تو ميخوردند در اشك مدام گريه كن چون گريه ابر بهار گريه كن بر روي گل هاي مزار مثل نوزادان كه مادر مرده اند مثل طفلاني كه اتش خورده اند گريه كن زيرا كه گل ديده اند ياس هاي مهربان كوچيده اند گريه كن زيرا كه شبنم فاني است هر گلي در معرض ويراني است ما سر خود را اسيري مي بريم ما جواني را به پيري مي بريم زير گورستاني از برگ رزان من بهاري مرده دارم اي خزان زخم آن گل در تن من چاك شد آن بهار مرده در من خاك شد اي بهار گريه بار نا اميد اي گل مايوس من ياس من
نوشته شده توسط عباس رمضانی در دوشنبه 4 خرداد1388 ساعت 12:1 PM موضوع | لینک ثابت
همه ما خودمان را چنین متقاعد میكنیم كه با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت، وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد، و با به دنیا آمدن بچههای بعدی زندگی بهتر...
ولی وقتی میبینیم كودكانمان به توجه مداوم نیازمندند، خسته میشویم.
بهتر است صبر كنیم تا بزرگتر شوند.
فرزندان ما كه به سن نوجوانی میرسند، باز كلافه میشویم، چون دایم باید با آنها سروكله بزنیم. مطمئناً وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند، خوشبخت خواهیم شد.
با خود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد كه :
همسرمان رفتارش را عوض كند،یك ماشین شیكتر داشته باشیم، بچه هایمان ازدواج كنند،
به مرخصی برویم و در نهایت بازنشسته شویم...
حقیقت این است كه برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس كی؟ زندگی همواره پر از چالش است.
بهتر این است كه این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم كه با وجود همه این مسائل، شاد و خوشبخت زندگی كنیم.
خیالمان میرسد كه زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع میشود كه موانعی كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:
مشكلی كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم میكنیم، كاری كه باید تمام كنیم،
زمانی كه باید برای كاری صرف كنیم، بدهیهایی كه باید پرداخت كنیم و ...
بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آنكه همه اینها را تجربه كردیم، تازه می فهمیم كه زندگی، همین چیزهایی است كه ما آنها را موانع میشناسیم.
این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم كه جادهای بسوی خوشبختی وجود ندارد.
خوشبختی، خودٍ همین جاده است. پس بیایید از هر لحظه لذت ببریم.
برای آغاز یك زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست كه در انتظار بنشینیم:
در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزایش وزن، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطیلات، صبح جمعه، در انتظار دریافت وام جدید، خرید یك ماشین نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان، اول برج، پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد مجدد و...
خوشبختی یك سفر است، نه یك مقصد.. هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.
زندگی كنید و از حال لذت ببرید. اكنون فكر كنید و سعی كنید به سؤالات زیر پاسخ دهید:
1. پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید.
2. برندههای پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.
3. آخرین ده نفری كه جایزه نوبل را بردند چه كسانی هستند؟
4. آخرین ده بازیگر برتر اسكار را نام ببرید.
نمیتوانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشكل است، اینطور نیست؟
نگران نباشید، هیچ كس این اسامی را به خاطر نمی آورد.
روزهای تشویق به پایان میرسد!
نشانهای افتخار خاك می گیرند!
برندگان به زودی فراموش میشوند!
اكنون به این سؤالها پاسخ دهید:
1. نام سه معلم خود را كه در تربیت شما مؤثر بودهاند ، بگویید.
2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نیاز به شما كمك كردند، نام ببرید.
3. افرادی كه با مهربانیهایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیدهاند، به یاد بیاورید.
4. پنج نفر را كه از هم صحبتی با آنها لذت میبرید، نام ببرید. حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟
افرادی كه به زندگی شما معنی بخشیدهاند، ارتباطی با "ترینها" ندارند،ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبردهاند، ...
آنها كسانی هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهایی كه در همه شرایط، كنار شما میمانند .
كمی بیاندیشید. زندگی خیلی كوتاه است. و شما در كدام لیست قرار دارید؟ نمیدانید؟
اجازه دهید كمكتان كنم.
شما در زمره مشهورترین نیستید...،
اما از جمله كسانی هستید كه برای درمیان گذاشتن این پیام در خاطرمن بودید.
نوشته شده توسط عباس رمضانی در شنبه 29 فروردین1388 ساعت 10:44 PM موضوع | لینک ثابت
امروز بخت با من یار بود و بعد از مدتها به زیارت یکی از دوستان نایل شدم که جدا از افتخار دوستی با من مزین به زینت دیگه ای هم هست و اون هم این که مشاور فرهنگی یکی از دم کلفت ها هم هست.....
ایشون اصولا چنان تخصصی در امور فرهنگی دارن که اگه بگم تو عمرش حتی یک دونه متن ادبی هم نخونده شاید باورش کمی سخت باشه ولی ........
اما نکته جالب تر قضیه اینه که ایشون همون روز تو یه جمع فرهنگی اونم جمع ادبا و شعرا سخنرانی داشتن که ما رو هم در معیت خودشون پذیرفتن و نیم ساعتی برای اون جمع منبر رفتن... منبری که نه سرش معلوم بود و نه ته اش و همه رو به یک چرت نیم ساعته ی قیلوله مهمون کرد!!!!
پایین که اومد بهش گفتم: فلانی! مجری اعلام کرد صحبت شما ۱۰ دقیقه است با موضوع .... در حالی که شما بیشتر از نیم ساعت اون هم در هم و بر هم راجع به چیزایی صحبت کردی که نه خودت حالیت شد و نه ما......!!! قضیه چی بود؟؟؟؟
ایشون آهی کشیدند و فرمودند: عباس جان! عزیزم! تنوع دیدگاههای موجود در این جمع اقتضا می کرد که این طوری صحبت کنم!!!! تازه یک عده رو هم لحاظ نکردم و الا لاقل نیم ساعت دیگه هم بایست صحبت می کردم.......!!!!!!!!!!!!!!!!
اینو که گفت یاد حکایتی از ملا نصرالدين افتادم که شنیدنش خالی از لطف نیست:
نصرالدين شعري ساخت كه مصراع اولش اين بود: «اطاعت امر ولي نعمت بر ما فرض.» به جاي مصراع دوم هم آيه آيةالكرسي آمده بود تا «و ما في الارض»
نصرالدين پيش حاكم رفت و شعر را خواند و صله خواست.
حاكم گفت: «چرا مصراع اول به اين كوتاهي است و مصراع دوم به اين درازي؟»
نصرالدين گفت: «تازه خدا رحم كرده. اگر قافيه را پيدا نكرده بودم تا هم فيها خالدون رفته بودم.»
نوشته شده توسط عباس رمضانی در یکشنبه 18 اسفند1387 ساعت 11:0 PM موضوع | لینک ثابت
بيدل دهلوي
درون توست اگر خلوتي است و انجمني است
برون ز خويش كجا ميروي جهان خالي است
الي ويزل
اما از كجا بايد آغاز كرد دنيا كه چنين گسترده است از سرزميني آغاز خواهم كرد كه بهتر از همه ميشناسم اما سرزمين من نيز بسيار پهناور است بهتر است از شهرم شروع كنم اما شهرم نيز وسيع است بهتر است از خيابانم آغاز كنم. نه: از خانهام. نه: از خانوادهام نه از «خودم» آغاز خواهم كرد
نوشته شده توسط عباس رمضانی در شنبه 10 اسفند1387 ساعت 3:12 PM موضوع | لینک ثابت
آن مخلص متقي، آن مقتداي مهدي، آن شمع سابقان، آن صبح صادقان، آن فقير غني، ابوحازم مكي ـ رَحْمَةُ اللّه عَليه ـ.
گفت: «در دنيا هيچ چيز نيست كه بدان شاد شوي كه نه در زير وي چيزي است كه بدان اندوهگن شوي. اما شادي صافي، خود نيافريده است.»
و گفت: «اگر من از دعا محروم مانم، بر من بسي دشوارتر بود كه از اجابت.»
و گفت: «تو در روزگاري افتادهاي كه به قول از فعل راضي شدهاند، و به علم از عمل خرسند گشتهاند. پس تو در ميان بترين مردمان و بترين روزگار ماندهاي.»
و فراغت او از خلق تا حدي بود كه به قصابي بگذشت، گوشت فربه داشت، گفت: «از اين گوشت بستان.» گفت: «سيم ندارم.» گفت: «تو را زمان دهم.» گفت: «من خويشتن را زمان دهم، نكوتر از آن كه تو مرا زمان دهي و من خود آراسته گردانم.» قصاب گفت: «لاجرم استخوانهاي پهلوت پديد آمده است.» گفت:«كرمان گور را اين بس بود.»
نوشته شده توسط عباس رمضانی در یکشنبه 4 اسفند1387 ساعت 10:37 AM موضوع | لینک ثابت
چراغ راهنما قرمز ميشود. ترمز ميكنيم و پشت چراغ قرمز ميايستيم.
در همين لحظه چند پرنده از روي سيمهاي برق بالاي سر ما برميخيزند، بال زنان از چراغ قرمز رد ميشوند و به طرف ديگر خيابان ميروند.
چرا پرندهها چراغ قرمز را رعايت نميكنند؟
اما پرندهها كه ماشين نيستند!
آيا تنها ماشينها و قطارها و كشتيها و هواپيماها چراغ راهنما دارند؟
چرا «باد» كه ميآيد بدون توجه به چراغ راهنما از چارراهها ميگذرد؟
چرا وقتي كه «سيل» ميآيد هيچكدام از قوانين راهنمايي و رانندگي را رعايت نميكند؟ از كوچهها و خيابانها و چراغ قرمزها رد ميشود. همه چيز را خراب ميكند و خيابانهاي جديد ميسازد؟
اما سيل و باد كه ماشين نيستند تا پشت چراغ قرمز، ترمز كنند و به احترام قانون بايستند! آيا آنها هيچ قانوني را رعايت نميكنند؟
نه! فكر ميكنم آنها هم هر كدام براي خودشان قانوني دارند و چراغ راهنماي خودشان را رعايت ميكنند!
مثلاً روزها كه چراغ زرد آسمان روشن ميشود، پرندگان به پرواز درميآيند، و غروب كه چراغ آسمان قرمز ميشود به آشيانه باز ميگردند.
پروانهها هم وقتي كه چراغ چمن سبز ميشود به پرواز درميآيند و هنگامي كه به چراغ قرمز چمن ميرسند، توقف ميكنند.
چراغ درختان كه زرد و قرمز ميشود، پاييز از چارراه فصلها ميگذرد.
خلاصه ماشينها، آدمها و پرندگان و همه موجودات براي خودشان قوانين راهنمايي دارند.
اما آيا قوانين راهنمايي براي ماشينها و آدمها يكسان است؟
نه! ماشينها هميشه بايد قوانين راهنمايي را رعايت كنند ولي آدمها كه ماشين نيستند تا در همه جا اين قوانين را رعايت كنند!
زيرا زندگي تنها يك خيابان نيست كه سر همه چارراههاي آن چراغ راهنما گذاشته باشند و جايي مخصوص عابر پياده خط كشي كرده باشند.
زيرا بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً آسفالت نشده است. بلكه جادهاي است سنگلاخ و پرپيچ و خم و پر از دره و پرتگاه.
زيرا در بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً جادهاي پيدا نيست.
زيرا در بعضي از راهها فقط يك جاي پا، جاده را نشان ميدهد.
زيرا در بعضي از جاها حتي جاي پايي هم پيدا نيست . و ما اولين رهگذر آن راه هستيم. كه جاي پاي ما جاده را ميسازد.
زيرا در بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً راه عبور نيست. بلكه كوهي است كه بايد با چنگ و دندان از صخرههاي سخت و عمودي آن بالا رفت.
در چنين چارراههايي هيچ چراغ راهنمايي نيست، به جز چراغي كه در دلهاي ما روشن است.
در چنين راههايي اگر ناگهان چراغ قرمز خون، به علامت خطر روشن شود، آيا بايد بايستيم و از رفتن بمانيم، يا خطر كنيم و پيش برويم، تا چراغ سبز را براي ديگران روشن كنيم؟
در همين فكرها هستم كه ناگهان چراغ راهنما پيش روي ما سبز ميشود؛ به راه ميافتيم.
نوشته شده توسط عباس رمضانی در یکشنبه 4 اسفند1387 ساعت 10:23 AM موضوع | لینک ثابت
سرزنشِ تشنگي بود و
ملامتِ آفتاب و
پرسشي سرخ...
- كيست كه پژمردگيِ لالهعباسيهايش
برآشوبد؟
... و دستي
كه به حمايتِ كودكيِ خيمهها
بر خاك افتاده بود،
بنا را
بر رفاقتهاي سادهي برادرانه
نهاده بود.
نوشته شده توسط عباس رمضانی در سه شنبه 29 بهمن1387 ساعت 5:14 PM موضوع | لینک ثابت
صبح: تو رخت خواب.....
9 صبح: یکم وول میخوره یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب
اومده زحمت در آوردنشم نکشیده....
10 صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه (الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)
11 صبح : از جا میپره سمت دستشویی.............(اگه نه که باز خوابه)
12 صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه 99 تا میس کال 199 تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و.........اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله!
میشه یه ساعت دیگه هم خوابید
1 ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم علی جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ....علی جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)....ا...مامان!! بزار بخوابم پاشو دیگه پرتش میکنه
2 ظهر:ماماااااااااااااان .....ناهار
3 ظهر:مامااااان جورابام کو؟
4عصر: مامااااااااااان ....سوییچ؟؟
5 عصر: اولین اتو...(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن)
6 عصر:به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر 10 ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش 2ساعت با ما فاصله است....امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر ضون بیچاره کمک و امداد...)
7 عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟
(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی علی آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ....)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه ...
8 غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ....چه زود دیر می شود....!!!
9 شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند.....
10شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه...
2شب: مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت .... چقدر برای پاایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق!!!)
این مطلب به نقل از وبلاگ خواهر بزرگواریه که لطف کرده و کامنت گذاشتن.
عنوان اصلی این مطلب (۲۴ ساعت از زندگی پسرا) می باشد.
ضمن ارج نهادن به توجه و دقت این بزرگوار و با کسب اجازه از ایشون چون در مورد طیف شمول مطلب کمی ابهام وجود داره من اون رو به این نام تغییر دادم...
ای کاش میتونستم قاطعانه به این عزیز بزرگوار بگم که نه! اینجا ام القرای جهان اسلامه! اینجا مملکت امام زمانه! اینجا هنوز نفس قدسی امام روح الله جاریه! اینجا شهدا ناظر اعمال جوونها هستن! اینجا همیشه جهنم فرهنگ بیگانه است! اینجا تعدد دوست پسر و دوست دختر (یا شایدم شریک جنسی!!!!!!!) هنوز ضد فرهنگه نه فرهنگ! اینجا جوونها جون میدن ت اآرمان انقلابی که انشاا... وصل به انقلاب بقیه ا... خواهد شد محقق بشه! اینجا ایرانه!! اینجا مهد تشیعه! اینجا معطر به عطر معنویت و صفاست! اینجا ارزش آدما به تقواشونه! اینجا جوونها موقع دلتنگیاشون با امام زمانشون با شهداشون خلوت می کنن نه با اجنبی و نامحرم و ...... !!!!
اما چه کنم که دستم تهی تهیه! داد از دوره آخرالزمان! خدا به داد دلمون برسه ! ماهاکه یه ته مونده غیرت شیعی و علوی و ایرانی هنوز تو رگهامون هست یا باید خون دل بخوریم و یا باید از غصه بمیریم! پس بیایید همدیگه رو خیلی دعا کنیم! دعا کنیم روزی که در محضر آقا رسول ا... حاضرمون می کنن جرات نگاه کردن تو چشای آقا رو داشته باشیم! دعا کنیم ضد ارزش ها جای ارزشهامون رو نگیرن ! و دعا کنیم که سید و سرور و صاحب و سالارمون بیاد و حق و ناحق رو از هم جدا کنه! البته این دلیل نمیشه که ما هم مثل حتیه دست رو دست بذاریم! نه! و صد البته که نه! این وضعی که دچارش شدیم و بی تعارف از سخت ترین ورطه هاست پیامد ترک امر به معروفه! اون روزی که به خاطر توسعه اقتادی و علمی و فرهنگیییییییییییی!!!!!! تو حفظ ارزش هامون دچار تساهل و تسامح شدیم و ذره ذره آب شدن جانبازای شیمیایی رو تماشا کردیم و دم دمای انتخابات واسشون گل فرستادیم تو بیمارستان ساسان و نفهمیدیم و نفهموندیم (و شاید هم اصلا نخواستیم ) که واسه چی میسوزن بایستی فکر امروزو میکردیم. ساز غم شهدا و سوز درد جانبازا و سینه پر درد آقا به خاطر وضع نابسامان جوونهامون بوده و هست نه از کمی سهم امام زمان تو خمس و ساخته شدن فیلم اخراجیها!
رفقا بیاید باهم مهربونتر باشیم! مهربونی اساس دین رسول خداست! همه دردای ما از اونجاست که بی معرفت شدیم. مرام پهلوونی و آبجی فرض کردن دختر همسایه یادمون رفته!!! دنبال یه چیزایی هستیم که خدا میدونه تهش چیه! آره زیادی دیگه سرتونو درد نیارم! به قول شاعر:
ذره ذره آنچه داد از من گرفت! دیر دانستم که گیتی رهزن است!
البته همه تقصیرا رو هم گردن دنیا و آخر الزمان نمی اندازم:
از درون تو بود تیره جهان چون دوزخ! دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت!!!
ختم کلام خطاب به خواهران بزرگوارم که گوهر شرف و نجابت خمیرمایه وجودشونه:
بزرگواران تا زمانیکه شما گوهر عفاف رو گم نکردید مطمئن باشید آقایون جرات جسارت به شما رو نخواهند داشت!!!!
از قبول عام نتوان زیستن مغرور کمال!! آنچه تحسین دیده ای زین خلق دشنام است و بس!!!
یا زهرا (س)
نوشته شده توسط عباس رمضانی در شنبه 12 بهمن1387 ساعت 3:9 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
عشق من پاييز آمد مثل پار
باز هم ما باز مانديم از بهار
احتراق لاله را ديديم ما
گل دميد و خون نجوشيديم ما
بايد از فقدان گل خونجوش بود
در فراق ياس مشكي پوش بود
ياس بوي مهرباني ميدهد
عطر دوران جواني ميدهد
ياس ها يادآور پروانه اند
ياس ها پيغمبران خانه اند
ياس ما را رو به پاكي مي برد
رو به عشقي اشتراكي مي برد
ياس در هر جا نويد آشتي ست
ياس دامان سپيد آشتي ست
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY